مصاحبه عمو جون

>او دوست‌ بچه‌هاست‌. دو سال‌ و شش‌ ماه‌ است‌كه‌ بچه‌هاي‌ اين‌ مرز و بوم‌ با او زندگي‌ مي‌كنند و ازاو خاطرات‌ زيادي‌ به‌ ياد دارند. قرار شد براي‌ويژه‌ بهار خانواده‌ سبز، گفتگوي‌ مفصلي‌ با او داشته‌باشيم‌. دلمان‌ مي‌خواست‌ در سال‌ جديد كه‌عنوانش‌ سال‌ خروس‌ است‌، در دستان‌ او خروس‌قرار بدهيم‌ و از او عكسي‌ به‌ يادگار بگيريم‌. از اين‌رو يكي‌ از دوستان‌ را فرستاديم‌ تا خروس‌ بخرد وبه‌ دفتر مجله‌ بياورد. خروس‌ در حياط دفترمشغول‌ چرخيدن‌ بود كه‌ ناگهان‌ يكي‌ از دوستان‌فرياد زد، اي‌ بابا، اين‌ خروس‌ چرا اين‌ شكلي‌است‌; داره‌ تخم‌ مي‌ذاره‌ و تازه‌ فهميديم‌ كه‌فروشنده‌، مرغ‌ را رنگ‌ كرده‌ و جاي‌ خروس‌ به‌ ماقالب‌ كرده‌ است‌، اما نمي‌دانيم‌ تاج‌ خروس‌ از كجادر آمده‌ بود و اين‌ هم‌ شد حكايت‌ خروس‌تخم‌گذار ما... از اين‌ رو، پيش‌ يكي‌ از دوستان‌مان‌رفتيم‌ كه‌ عروسك‌ فروش‌ بود. او هم‌ نهايت‌همكاري‌ را با ما كرد و انبار انواع‌ و اقسام‌عروسك‌هايش‌ را در اختيار ما و ما را با عموپورنگ‌تنها گذاشت‌. عمو پورنگ‌ كه‌ عاشق‌ بچه‌هاست‌،رفت‌ بين‌ عروسك‌ها تا شكار دوربين‌ عكاس‌ ماباشد. عمو پورنگ‌ ژست‌هاي‌ مختلفي‌ مقابل‌دوربين‌ ما گرفت‌ و حركات‌ عجيب‌ و غريبي‌ كرد;درست‌ مثل‌ زنگ‌ تلفن‌ همراهش‌ كه‌ صداي‌ گربه‌ وآواز بلبل‌ بر روي‌ آن‌ است‌... گفتگوي‌ ما باعموپورنگ‌ و مادرش‌ را بخوانيد...

 _ سال‌ 1383 براي‌ عموپورنگ‌ چه‌طورگذشت‌، به‌ خودتان‌ چه‌ نمره‌اي‌ مي‌دهيد و چه‌اتفاقات‌ خوب‌ و بدي‌ براي‌ شما افتاد؟
    فرضيايي‌: سال‌ 83 سال‌ بدي‌ برايم‌ نبود وراضي‌ كننده‌ بود، البته‌ اگر كنار شادي‌ غم‌ نباشد،هيچ‌گاه‌ شادي‌ خودش‌ را نشان‌ نمي‌دهد. گرچه‌اتفاقات‌ بدي‌ برايم‌ افتاد، البته‌ براي‌ خانواده‌ام‌; بااين‌ حال‌ من‌ روحيه‌ خود را نباختم‌. اما اين‌ كه‌ چه‌نمره‌اي‌ به‌ خودم‌ مي‌دهم‌، بايد بگويم‌ كه‌ به‌ خودم‌نمره‌ بيست‌ مي‌دهم‌. من‌ در شرايطي‌ مقابل‌دوربين‌ رفتم‌ كه‌ واقعا برايم‌ درد داشت‌ و هيچ‌كس‌ هم‌ هيچ‌ اطلاعي‌ نداشت‌... من‌ هم‌ مانند تمام‌انسان‌ها در زندگي‌ ام‌ مشكلات‌ خودم‌ را دارم‌ ونمي‌توانم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ بي‌تفاوت‌ باشم‌; همان‌ طوركه‌ در چند ماه‌ اخير براي‌ برادرم‌ و خواهرم‌اتفاقاتي‌ افتاد كه‌ كانون‌ گرم‌ خانواده‌ام‌ را مختل‌كرد. من‌ يك‌ساعت‌ قبل‌ از رفتن‌ مقابل‌ دوربين‌،خبرهاي‌ ناگواري‌ از خانواده‌ام‌ شنيدم‌ كه‌ خودم‌نمي‌دانم‌ چه‌ طور با روحيه‌ بالايي‌ مقابل‌ دوربين‌تنها به‌ عشق‌ بچه‌ها حاضر شدم‌.

 ما فكر مي‌كنيم‌ اگر مشكل‌ خود را براي‌خوانندگان‌ بگوييد، از نعمت‌ دعاهاي‌ مردم‌برخوردار مي‌شويد، پس‌ مشكل‌ خود را براي‌خوانندگان‌ بگوييد; چرا كه‌ مردم‌ شما وخانواده‌تان‌ را بسيار دوست‌ دارند.
    فرضيايي‌: داريوش‌ (عموپورنگ‌) هم‌ مثل‌تمامي‌ آدم‌ها، براي‌ خودش‌ تنهايي‌ دارد. اگر به‌اين‌ مشكل‌ اشاره‌ كردم‌، به‌ خاطر موقعيت‌ كاري‌ ام‌بود; چرا كه‌ هر روز در پخش‌ مستقيم‌ بودم‌ و بايدروحيه‌ خود را حفظ مي‌كردم‌. خواهرم‌ 9 ماه‌پيش‌، به‌ علت‌ بيماري‌ در بيمارستان‌ بستري‌ شد ومرخص‌ شدن‌ او از بيمارستان‌ برابر شد با بستري‌شدن‌ برادرم‌ كه‌ از يك‌ بيماري‌ خوني‌ رنج‌ مي‌بردو شما به‌ خوبي‌ مي‌دانيد براي‌ افرادي‌ مثل‌ ما كه‌بسيار عاطفي‌ هستند، اين‌ محيط بيمارستان‌ وبيماري‌ چقدر آزار دهنده‌ است‌ در اين‌ چند ماه‌اخير، بارها شده‌ كه‌ يك‌ ساعت‌ پيش‌ از شروع‌برنامه‌ام‌ در بيمارستان‌ بودم‌.
    اما علي‌ رغم‌ اين‌ سختي‌ها، اتفاقات‌ خوبي‌ هم‌برايم‌ افتاد. با بچه‌هايي‌ برخورد كردم‌ كه‌ دراوضاع‌ نامناسب‌ روحي‌ به‌ سر مي‌بردند و من‌مي‌توانستم‌ با برخورد با آنان‌، اين‌ بچه‌ها را به‌شرايط آرماني‌ نزديك‌ كنم‌; گرچه‌ زندگي‌ ادامه‌دارد و بايد به‌ زندگي‌ ادامه‌ داد.

در سال‌ 83 كسي‌ بود كه‌ دلت‌ رو بشكونه‌،اگر مي‌خواهي‌ چيزي‌ بگويي‌، ما منتظر شنيدن‌هستيم‌.
    فرضيايي‌: بله‌، كسي‌ بود كه‌ دلم‌ را شكست‌. اگراين‌ مصاحبه‌ را بخواند، خودش‌ متوجه‌ مي‌شود.ولي‌ من‌ خيلي‌ دوستش‌ دارم‌، نه‌ او بلكه‌ من‌ همه‌ رادوست‌ دارم‌.
    _ اگر مي‌دوني‌ كه‌ اون‌ منظورتون‌ رو متوجه‌مي‌شه‌، دوست‌ دارين‌ به‌ او چه‌ چيزي‌ بگين‌؟
    فرضيايي‌: عزيز من‌، داداشم‌، دوست‌ دارم‌. به‌دو دليل‌ تو در حق‌ من‌ اشتباه‌ كردي‌، اما از آنجا كه‌ديگر از توانم‌ خارج‌ بود كه‌ به‌ تو ثابت‌ كنم‌ اشتباه‌مي‌كني‌، اميدوارم‌ با گذشت‌ زمان‌ متوجه‌ شبي‌ كه‌اشتباه‌ كردي‌، بشوي‌ و هر بار كه‌ متوجه‌ اين‌موضوع‌ شدي‌، در خانه‌ من‌ به‌ روي‌ تو باز است‌ وآغوش‌ من‌ هم‌، همين‌طور
 انسان‌ وقتي‌ كه‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيردمدت‌ زمان‌ كارش‌ تغيير مي‌كند، فشارهاي‌ رواني‌او بيشتر مي‌شود، ساعات‌ خواب‌ تغيير مي‌كند. ازلحاظ شرايط اجتماعي‌، شما تغييري‌ كرديد; براي‌مثال‌ با دوستان‌ قديمي‌ خود چگونه‌ برخوردمي‌كنيد؟

فرضيايي‌: نه‌، هيچ‌گاه‌ دوستان‌ قديمي‌ خود رافراموش‌ نكردم‌; چرا كه‌ دوستان‌ قديمي‌ كاملا ازگذشته‌ شما با خبرند، اما دوستان‌ جديد، از گذشته‌ما خبر ندارند. متاسفانه‌ خيلي‌ از مردم‌ وضع‌ ما رادرك‌ نمي‌كنند. چند وقت‌ پيش‌ در حالت‌ روحي‌بدي‌ به‌ سر مي‌بردم‌، همكارم‌ با بچه‌اش‌ آمد كه‌ مراببيند. من‌ به‌ همكارم‌ گفتم‌، شرايطم‌ خوب‌نيست‌;نمي‌توانم‌ با فرزند شما ارتباط برقرار كنم‌،اما همكارم‌ بچه‌ را پيش‌ من‌ آورد و من‌ هم‌ مجبورشدم‌ كه‌ به‌ ظاهر بخندم‌ تا فرزند نرنجد. در ارتباطبا دوستان‌ هم‌ بدين‌ شكل‌ است‌. گاهي‌ اوقات‌ ماهم‌ ناراحت‌ هستيم‌ و دوستان‌ احساس‌ مي‌كنند كه‌از روي‌ عمد ما قيافه‌ مي‌گيريم‌ كه‌ البته‌ من‌«داريوش‌ فرضيايي‌» هيچ‌گاه‌ چنين‌ حالتي‌ ازخود نشان‌ ندادم‌ و در تمام‌ شرايط سعي‌ كردم‌روحيه‌ خودم‌ را حفظ كنم‌...

بدون‌ اغراق‌، شما يكي‌ از معروف‌ترين‌چهره‌هاي‌ تلويزيوني‌ در يك‌ دهه‌ اخير هستيد.من‌ فكر مي‌كنم‌ تنها چهره‌ تلويزيوني‌ كه‌ نبود دوماه‌ و نيمه‌اش‌ در تلويزيون‌ باعث‌ شد اخبارشبكه‌هاي‌ مختلف‌ بر روي‌ او اشاره‌ داشته‌ باشند،شما بوديد. مي‌خواهيم‌ بدانيم‌ پورنگ‌ چه‌ كار كردكه‌ با ديگر چهره‌هاي‌ تلويزيوني‌ چنين‌ متفاوت‌شد؟

فرضيايي‌: البته‌ شما اغراق‌ زيادي‌ مي‌كنيد. من‌شرمنده‌ مردم‌ هستم‌. در مدت‌ كاري‌ ام‌ من‌ كارخاصي‌ نكردم‌، بلكه‌ خودم‌ بودم‌، نه‌ كسي‌ را الگوي‌خود قرار دادم‌. البته‌ فكر كنم‌ مخاطب‌ من‌ بچه‌هامرا باور كردند، اما اين‌ تجربه‌ هايي‌ را كه‌ در اين‌مدت‌ به‌ دست‌ آوردم‌، به‌ خصوص‌ در راديو بودكه‌ توانستم‌ استعداد هايم‌ را بروز دهم‌.

_ راستي‌ چه‌ شد كه‌ از راديو به‌ تلويزيون‌آمديد؟ و فعاليت‌ شما از چه‌ سالي‌ در راديو آغازشد؟
   فرضيايي‌: سال‌ 73 وارد راديو شدم‌. سال‌78 بود كه‌ در برنامه‌ «يكي‌ و تكي‌» تست‌ دادم‌ واز آنجا بود كه‌ وارد عرصه‌ تلويزيون‌ شدم‌.
    _ ايده‌هاي‌ شما در سال‌ 84 چيست‌؟
    فرضيايي‌: ايده‌ كه‌ زياد دارم‌. من‌ به‌ همراه‌ تهيه‌كننده‌ برنامه‌ آقاجاني‌ مي‌نشينيم‌ براي‌ برنامه‌هامون‌ فكر مي‌كنيم‌، البته‌ اين‌ مسئله‌ را بازگو كنم‌ كه‌شما هرچه‌ قدر در خلاقيت‌ قدرتمند باشيد، امابايد شرايط، آماده‌ و مهيا باشد تا شما آن‌خلاقيت‌ها را بروز دهيد. به‌ طور خلاصه‌ بگويم‌ كه‌حمايت‌ها بايد همه‌جانبه‌ باشد تا كاري‌ خوب‌ ازآب‌ در آيد. اما در رابطه‌ با ايده‌هاي‌ سال‌ 84،ايده‌ كه‌ زياد است‌. تا يادم‌ نرفته‌ بگويم‌ كه‌ من‌ دربرنامه‌هايم‌ يك‌ مجري‌ تنها نبودم‌ بلكه‌ سعي‌ كردم‌از تمام‌ اعضاي‌ بدنم‌ استفاده‌ كنم‌; با دستم‌ و صدايم‌به‌ عروسك‌ها شخصيت‌ دادم‌ و سعي‌ مي‌كردم‌بچه‌ها را در كاري‌ قاضي‌ كنم‌ و او كار من‌ راحلاجي‌ كند. به‌ هر حال‌ مي‌خواهم‌ اين‌ را بگويم‌كه‌ كار با بچه‌ بسيار مشكل‌ است‌; چرا كه‌ آنهاكوچك‌ترين‌ مسائل‌ را در خاطرشان‌ ضبط مي‌كنندو شما از اين‌ فرصت‌ بايد نهايت‌ استفاده‌ را ببريد تاآموزش‌هاي‌ مناسب‌ را به‌ بچه‌ها انتقال‌ دهيد.
    _ و از اين‌ ارتباط با بچه‌ها خاطره‌اي‌ هم‌داريد؟
    فرضيايي‌: خاطره‌ كه‌ بسيار زياد است‌. چند روزپيش‌ با يكي‌ از دوستانم‌ به‌ يك‌ بنگاه‌ املاك‌ رفتيم‌ تادوستم‌ خانه‌اي‌ ببيند. صاحب‌ بنگاه‌ ما را به‌آپارتماني‌ برد تا آنجا را ببينيم‌. كسي‌ كه‌ در را بازكرد، خانمي‌ بود كه‌ تا مرا ديد، يكه‌ خورد و باصداي‌ بلند دخترش‌ را صدا زد. روژين‌...روژين‌... همون‌ كسي‌ رو كه‌ دلت‌ مي‌خواست‌ببيني‌... او گفت‌: بچه‌ام‌ سه‌، چهار روزه‌ كه‌ بي‌ تابي‌مي‌كرد. مي‌گفت‌: مامان‌ مي‌شه‌ يك‌ روز من‌ عموپورنگ‌ را ببينم‌... بچه‌ كه‌ دم‌ در آمد، گفت‌ عموپورنگ‌، سه‌ چهار روزه‌ دلم‌ براتون‌ تنگ‌ شده‌;چرا ديگه‌ در تلويزيون‌ نيستيد؟ داخل‌ خانه‌ رفتيم‌.دوستم‌ به‌ همراه‌ پدر و مادر روژين‌ مشغول‌ بازديداز خانه‌ شد. روژين‌ هم‌ از كنارم‌ بلند شد و به‌ داخل‌اتاقش‌ رفت‌ و پس‌ از سه‌ چهار دقيقه‌ بيرون‌ آمد.تعجب‌ كردم‌ گفتم‌: اي‌ بابا، اين‌ كه‌ دوست‌ داشت‌من‌ رو ببينه‌ پس‌ كجا رفت‌ روژين‌ كه‌ از اتاق‌ بيرون‌آمد، گفتم‌: كجا بودي‌ عزيزم‌; كه‌ او در پاسخ‌ به‌ من‌گفت‌: عمو رفتم‌ اتاق‌ براي‌ شما آيه‌الكرسي‌خوندم‌ تا چشم‌ نخوريد و دوباره‌ به‌ تلويزيون‌برگردي‌. بعد هم‌ يك‌ قوطي‌ كوچك‌ به‌ عنوان‌يادگاري‌ به‌ من‌ داد.
    _ راستي‌ علت‌ دوري‌ شما از تلويزيون‌ چه‌ بودو لابد عيد امسال‌ برخلاف‌ عيدهاي‌ گذشته‌ فرصت‌استراحت‌ به‌ خودت‌ مي‌دهي‌; اين‌ طور نيست‌؟
    فرضيايي‌: همان‌ طور كه‌ در ابتدا گفتم‌، به‌خاطرمشكلاتي‌ كه‌ داشتم‌، احتياج‌ به‌ استراحت‌ داشتم‌;مثل‌ هر انساني‌. و ضبط برنامه‌هاي‌ جديدم‌ از 29اسفند آغاز مي‌شود و همين‌ امر باعث‌ شده‌ كه‌تمام‌ عيد امسال‌ را در تهران‌ و استوديوي‌ ضبطباشم‌ و افتخار مي‌كنم‌ كه‌ در خدمت‌ بچه‌ها باشم‌.پس‌ از عيد هم‌ برنامه‌هايم‌به‌ مدت‌ هشت‌ ماه‌ ادامه‌پيدا مي‌كند و مانند سال‌هاي‌ گذشته‌ ديگر هر روزنيست‌ و سه‌ روز در هفته‌ برنامه‌ اجرا مي‌كنم‌;روزهاي‌ شنبه‌ و يكشنبه‌ هم‌ در جام‌ جم‌ برنامه‌ اجرامي‌كنم‌...
    _ در جام‌ جم‌ هم‌ بسياري‌ از بيننده‌ها به‌ شماعلاقه‌ خاصي‌ دارند; به‌ خصوص‌ بچه‌ها. فكرمي‌كني‌ ارتباط شمابابچه‌ هاي‌ داخل‌ كشور قوي‌تراست‌ يا خارج‌ از كشور...
    فرضيايي‌: از آنجايي‌ كه‌ بچه‌ها برايم‌ جالب‌هستند، هيچ‌ فرقي‌ برايم‌ ندارند. اجازه‌ بدهيد من‌يك‌ خاطره‌ براي‌ شما بگويم‌: چند ماه‌ پيش‌ يك‌فكس‌ از كشورهاي‌ حوزه‌ خليج‌ فارس‌ به‌دستم‌رسيد كه‌ يك‌ ايراني‌ برايم‌ نوشته‌ باتمام‌ شادي‌ و شيطنت‌هاي‌تان‌. البته‌ شرايط خارج‌از كشور با داخل‌ تفاوت‌ دارد. خانواده‌ها دوست‌دارند، بچه‌هاي‌شان‌ به‌ خوبي‌ فارسي‌ را ياد بگيرندو از هيچ‌ كوششي‌ دريغ‌ نمي‌كنند و من‌ سعي‌مي‌كنم‌ در برنامه‌ هايم‌ اين‌ مسئله‌ را رعايت‌ كنم‌ و ازشيطنت‌ خود بكاهم‌ و به‌ مسائل‌ آموزشي‌ بسياربپردازم‌. 
    _ راستي‌ چه‌ شد كه‌ از راديو به‌ تلويزيون‌آمديد؟ و فعاليت‌ شما از چه‌ سالي‌ در راديو آغازشد؟
    فرضيايي‌: سال‌ 73 وارد راديو شدم‌. سال‌78 بود كه‌ در برنامه‌ «يكي‌ و تكي‌» تست‌ دادم‌ واز آنجا بود كه‌ وارد عرصه‌ تلويزيون‌ شدم‌.
    _ ايده‌هاي‌ شما در سال‌ 84 چيست‌؟
    فرضيايي‌: ايده‌ كه‌ زياد دارم‌. من‌ به‌ همراه‌ تهيه‌كننده‌ برنامه‌ آقاجاني‌ مي‌نشينيم‌ براي‌ برنامه‌هامون‌ فكر مي‌كنيم‌، البته‌ اين‌ مسئله‌ را بازگو كنم‌ كه‌شما هرچه‌ قدر در خلاقيت‌ قدرتمند باشيد، امابايد شرايط، آماده‌ و مهيا باشد تا شما آن‌خلاقيت‌ها را بروز دهيد. به‌ طور خلاصه‌ بگويم‌ كه‌حمايت‌ها بايد همه‌جانبه‌ باشد تا كاري‌ خوب‌ ازآب‌ در آيد. اما در رابطه‌ با ايده‌هاي‌ سال‌ 84،ايده‌ كه‌ زياد است‌. تا يادم‌ نرفته‌ بگويم‌ كه‌ من‌ دربرنامه‌هايم‌ يك‌ مجري‌ تنها نبودم‌ بلكه‌ سعي‌ كردم‌از تمام‌ اعضاي‌ بدنم‌ استفاده‌ كنم‌; با دستم‌ و صدايم‌به‌ عروسك‌ها شخصيت‌ دادم‌ و سعي‌ مي‌كردم‌بچه‌ها را در كاري‌ قاضي‌ كنم‌ و او كار من‌ راحلاجي‌ كند. به‌ هر حال‌ مي‌خواهم‌ اين‌ را بگويم‌كه‌ كار با بچه‌ بسيار مشكل‌ است‌; چرا كه‌ آنهاكوچك‌ترين‌ مسائل‌ را در خاطرشان‌ ضبط مي‌كنندو شما از اين‌ فرصت‌ بايد نهايت‌ استفاده‌ را ببريد تاآموزش‌هاي‌ مناسب‌ را به‌ بچه‌ها انتقال‌ دهيد.
    _ و از اين‌ ارتباط با بچه‌ها خاطره‌اي‌ هم‌داريد؟
    فرضيايي‌: خاطره‌ كه‌ بسيار زياد است‌. چند روزپيش‌ با يكي‌ از دوستانم‌ به‌ يك‌ بنگاه‌ املاك‌ رفتيم‌ تادوستم‌ خانه‌اي‌ ببيند. صاحب‌ بنگاه‌ ما را به‌آپارتماني‌ برد تا آنجا را ببينيم‌. كسي‌ كه‌ در را بازكرد، خانمي‌ بود كه‌ تا مرا ديد، يكه‌ خورد و باصداي‌ بلند دخترش‌ را صدا زد. روژين‌...روژين‌... همون‌ كسي‌ رو كه‌ دلت‌ مي‌خواست‌ببيني‌... او گفت‌: بچه‌ام‌ سه‌، چهار روزه‌ كه‌ بي‌ تابي‌مي‌كرد. مي‌گفت‌: مامان‌ مي‌شه‌ يك‌ روز من‌ عموپورنگ‌ را ببينم‌... بچه‌ كه‌ دم‌ در آمد، گفت‌ عموپورنگ‌، سه‌ چهار روزه‌ دلم‌ براتون‌ تنگ‌ شده‌;چرا ديگه‌ در تلويزيون‌ نيستيد؟ داخل‌ خانه‌ رفتيم‌.دوستم‌ به‌ همراه‌ پدر و مادر روژين‌ مشغول‌ بازديداز خانه‌ شد. روژين‌ هم‌ از كنارم‌ بلند شد و به‌ داخل‌اتاقش‌ رفت‌ و پس‌ از سه‌ چهار دقيقه‌ بيرون‌ آمد.تعجب‌ كردم‌ گفتم‌: اي‌ بابا، اين‌ كه‌ دوست‌ داشت‌من‌ رو ببينه‌ پس‌ كجا رفت‌ روژين‌ كه‌ از اتاق‌ بيرون‌آمد، گفتم‌: كجا بودي‌ عزيزم‌; كه‌ او در پاسخ‌ به‌ من‌گفت‌: عمو رفتم‌ اتاق‌ براي‌ شما آيه‌الكرسي‌خوندم‌ تا چشم‌ نخوريد و دوباره‌ به‌ تلويزيون‌برگردي‌. بعد هم‌ يك‌ قوطي‌ كوچك‌ به‌ عنوان‌يادگاري‌ به‌ من‌ داد.
    _ راستي‌ علت‌ دوري‌ شما از تلويزيون‌ چه‌ بودو لابد عيد امسال‌ برخلاف‌ عيدهاي‌ گذشته‌ فرصت‌استراحت‌ به‌ خودت‌ مي‌دهي‌; اين‌ طور نيست‌؟
    فرضيايي‌: همان‌ طور كه‌ در ابتدا گفتم‌، به‌خاطرمشكلاتي‌ كه‌ داشتم‌، احتياج‌ به‌ استراحت‌ داشتم‌;مثل‌ هر انساني‌. و ضبط برنامه‌هاي‌ جديدم‌ از 29اسفند آغاز مي‌شود و همين‌ امر باعث‌ شده‌ كه‌تمام‌ عيد امسال‌ را در تهران‌ و استوديوي‌ ضبطباشم‌ و افتخار مي‌كنم‌ كه‌ در خدمت‌ بچه‌ها باشم‌.پس‌ از عيد هم‌ برنامه‌هايم‌به‌ مدت‌ هشت‌ ماه‌ ادامه‌پيدا مي‌كند و مانند سال‌هاي‌ گذشته‌ ديگر هر روزنيست‌ و سه‌ روز در هفته‌ برنامه‌ اجرا مي‌كنم‌;روزهاي‌ شنبه‌ و يكشنبه‌ هم‌ در جام‌ جم‌ برنامه‌ اجرامي‌كنم‌...
  _ در جام‌ جم‌ هم‌ بسياري‌ از بيننده‌ها به‌ شماعلاقه‌ خاصي‌ دارند; به‌ خصوص‌ بچه‌ها. فكرمي‌كني‌ ارتباط شمابابچه‌ هاي‌ داخل‌ كشور قوي‌تراست‌ يا خارج‌ از كشور...
    فرضيايي‌: از آنجايي‌ كه‌ بچه‌ها برايم‌ جالب‌هستند، هيچ‌ فرقي‌ برايم‌ ندارند. اجازه‌ بدهيد من‌يك‌ خاطره‌ براي‌ شما بگويم‌: چند ماه‌ پيش‌ يك‌فكس‌ از كشورهاي‌ حوزه‌ خليج‌ فارس‌ به‌دستم‌رسيد كه‌ يك‌ ايراني‌ برايم‌ نوشته‌ بود، عمو پورنگ‌از شما تشكر مي‌كنم‌ كه‌ با اين‌ برنامه‌ قشنگتون‌،صلوات‌ را به‌ بچه‌هاي‌ ما ياد داديد... آن‌ هم‌ باتمام‌ شادي‌ و شيطنت‌هاي‌تان‌. البته‌ شرايط خارج‌از كشور با داخل‌ تفاوت‌ دارد. خانواده‌ها دوست‌دارند، بچه‌هاي‌شان‌ به‌ خوبي‌ فارسي‌ را ياد بگيرندو از هيچ‌ كوششي‌ دريغ‌ نمي‌كنند و من‌ سعي‌مي‌كنم‌ در برنامه‌ هايم‌ اين‌ مسئله‌ را رعايت‌ كنم‌ و ازشيطنت‌ خود بكاهم‌ و به‌ مسائل‌ آموزشي‌ بسياربپردازم‌.

 

مصاحبه با مادر عمو جون

 ابتدا خودتان‌ را معرفي‌ كنيد، چند سال‌داريد و داريوش‌ فرزند چندم‌ شماست‌؟
    مادر: سيده‌ فاطمه‌ گيلانپور هستم‌، درسال‌1315 به‌ دنيا آمدم‌ و داريوش‌ ششمين‌ فرزند من‌است‌. از بچگي‌ داريوش‌ بسيار حساس‌ بود; به‌قولي‌ بچه‌ مامان‌ بود و با خواهرش‌ كه‌ 4 سال‌تفاوت‌ سني‌ داشت‌، خيلي‌ با هم‌ دعوا داشتند.
    _ درس‌ داريوش‌ چه‌ طور بود؟
    مادر: روزاول‌ مدرسه‌ گريه‌ مي‌كرد و به‌ مدرسه‌نمي‌رفت‌; من‌ هم‌ او را دم‌ مدرسه‌ گذاشتم‌ وآمدم‌. پس‌ از مدتي‌ او به‌ مدرسه‌ عادت‌ كرده‌ بودو درسال‌ هاي‌ بعدي‌ جزو بچه‌ هاي‌ درس‌ خوان‌بود.
    _ از چي‌ مي‌ترسيد؟
    مادر: از تاريكي‌ بسيار مي‌ترسيد و در اين‌ بين‌داريوش‌ مي‌گفت‌: آره‌، از تاريكي‌ خيلي‌مي‌ترسيدم‌ و هميشه‌ با خواهر كوچك‌تر در شب‌به‌ حياط خانه‌ مي‌رفتيم‌ كه‌ از سال‌ سوم‌، چهارم‌دبستان‌ ديگر از تاريكي‌ نمي‌ترسيدم‌; البته‌خانواده‌ام‌ سعي‌ مي‌كردند به‌ هر نوعي‌ مرا از اين‌ترس‌ دور نگه‌ دارند. برادر بزرگم‌ كه‌ از آمريكاآمده‌ بود، به‌ مادرم‌ مي‌گفت‌: اين‌ كه‌ هنوزمي‌ترسد، پس‌ مرا داخل‌ حياط بستند و به‌ همراه‌ديگر برادر، خواهرانم‌ روي‌ من‌ افتادند; به‌ نوعي‌كه‌ من‌ ديگر غير از تاريكي‌، از روز هم‌مي‌ترسيدم‌(و مي‌خندد... يادش‌ بخير).

_ آيا شما فكر مي‌كرديد كه‌ داريوش‌ روزي‌ به‌چنين‌ جايي‌ برسد؟
    مادر: داريوش‌ با بقيه‌ بچه‌هايم‌ فرق‌ مي‌كرد،بارها به‌ او گفتم‌ كه‌ پسر از اين‌ مسخر ه‌ بازي‌ها درنيار، اما علاقه‌ شديد به‌ اين‌ كار داشت‌. به‌ او گفتم‌پسر اين‌ كارها براي‌ تو آب‌ و نان‌ نمي‌شه‌، به‌ هرحال‌ مي‌دانستم‌ روزي‌، داريوش‌ كار مهمي‌ انجام‌خواهد داد و حالا هم‌ خوشحالم‌.
    _ داريوش‌ درس‌ چي‌ مي‌خوند؟
    داريوش‌ به‌ جاي‌ مادر گفت‌: فكر كنيد درس‌چه‌ خوندم‌ كه‌ ارتباط به‌ كارم‌ داشته‌ باشد.
    _ فكر كنم‌ يك‌ درس‌ بي‌ربط به‌ كارامروزتان‌...
    مادر: پسرم‌ گرافيك‌ مي‌خواند و خوب‌ نقاشي‌مي‌كرد

داريوش‌: البته‌ قرار بود به‌ دانشكده‌ صدا و سيمابروم‌، اما نمي‌دانم‌ چه‌ شد كه‌ سر از گرافيك‌درآوردم‌. البته‌ احساس‌ مي‌كنم‌ تمام‌ اين‌ كارتحصيل‌ نسيت‌، بلكه‌ يك‌ كار ذاتي‌ است‌. از طرفي‌تحصيل‌ هم‌ در كنار اين‌ امر ذاتي‌، بد نيست‌. شمامي‌توانيد در زماني‌ كه‌ مشكلاتي‌ در هنرتان‌ داريد،با استفاده‌ از ابزارهاي‌ مالي‌ آنها را پوشش‌ دهيد.يك‌ آقايي‌ استاد دانشگاه‌ بود، او به‌ من‌ گفت‌:نحوه‌ ارتباط شما با بچه‌ها كاملا به‌ علم‌ روانشناسي‌ارتباط دارد. شما روان‌شناسي‌ خوانديد؟ و من‌گفتم‌: نه‌. و او با تعجب‌ گفت‌: عجب‌، باورش‌ مشكل‌است‌
    _ اجازه‌ بدهيد از مادرتان‌ كمي‌ سوال‌ كنيم‌.نوبت‌ شما هم‌ دوباره‌ مي‌شود. بهترين‌ عيدي‌اي‌كه‌ در طي‌ سال‌ها به‌ داريوش‌ داديد، چه‌ بود؟

 مادر: داريوش‌ هميشه‌ از من‌ طلب‌ دعاي‌ خيرمي‌كند و فكر كنم‌ همين‌ كافي‌ است‌ و اين‌، بهترين‌هديه‌ مادر به‌ فرزند است‌.

به‌ پسرتان‌ چه‌ نمره‌اي‌ مي‌دهيد، آيا اومشكلي‌ تاكنون‌ براي‌ شما بوجود نياورده‌ است‌؟
    مادر: به‌ هر حال‌ من‌ مادرم‌ و اگر اشتباهي‌ هم‌انجام‌ دهد به‌ اجبار گذشت‌ مي‌كنم‌; گر چه‌ تاكنون‌مشكلي‌ براي‌ من‌ پيش‌ نياورده‌ است‌، به‌ همين‌خاطر به‌ او نمره‌ بيست‌ مي‌دهم‌.
    _ شما دوست‌ داشتيد پسرتان‌ چه‌ كاري‌ براي‌شما انجام‌ دهد؟
    مادر: دوست‌ داشتم‌ براي‌ من‌ مايه‌ افتخار باشد.زماني‌ كه‌ براي‌ ديدن‌ عزيزانم‌ به‌ بيمارستان‌مي‌رفتم‌ و مي‌ديدم‌ همه‌ به‌ پسرم‌ احترام‌مي‌گزارند و او را عمو پورنگ‌ صدا مي‌زنند،افتخار كردم‌ كه‌ چنين‌ پسري‌ دارم‌.
    _ دوست‌ داريد كه‌ عروستان‌ را چگونه‌ انتخاب‌كنيد؟
    مادر: نمي‌دانم‌ چرا داريوش‌ ازدواج‌ نمي‌كندگرچه‌ به‌ او دختر نمي‌دهند; چرا كه‌ مي‌گويندداريوش‌ من‌ بچه‌ است‌.

  _ جداي‌ از شوخي‌، فكر مي‌كنيد كه‌ چه‌ زماني‌پسرتان‌ ازدواج‌ كند؟
    مادر: بخدا اگر به‌ من‌ باشه‌، يعني‌ همين‌ فردامي‌روم‌ برايش‌ خواستگاري‌.
    _ دلتان‌ مي‌خواهد عروستان‌ شمالي‌ باشد يانه‌؟
    مادر: فرقي‌ نمي‌كند. دوست‌ دارم‌ بجزخصوصيات‌ اخلاقي‌، قشنگ‌ هم‌ باشد; مثل‌ خودداريوش‌ (لبخند مي‌زند).
    _ دوست‌ داريد كه‌ اولين‌ فرزند داريوش‌دختر باشد يا پسر؟
    مادر: خودش‌ دوست‌ دارد دختر باشد، امابراي‌ من‌ فرق‌ نمي‌كند.
    _ در سال‌ 83، داريوش‌ چه‌ كاري‌ كرد كه‌شما از دستش‌ ناراحت‌ شديد؟
    مادر: بچم‌ هيچ‌ كاري‌ انجام‌ نداد، اما هر بار كه‌به‌ او گفتم‌ ازدواج‌ كن‌، به‌ نوعي‌ فرار كرد.
    _ بدترين‌ خصوصيات‌ اخلاقي‌ داريوش‌چيست‌؟
    مادر: بسيار احساساتي‌ است‌.
    _ از چه‌ غذايي‌ خوشش‌ مي‌آيد؟
    مادر: باقلا قاتوق‌ مادرش‌ كه‌ يك‌ غذاي‌ محلي‌است‌.
    _ و از چه‌ غذايي‌ بدش‌ مي‌آيد؟
    مادر: فسنجون‌ و داريوش‌ مي‌گويد: به‌ قول‌رشتي‌ها: «ايشه‌»...

 آخرين‌ بار كه‌ به‌ شمال‌ رفتيد؟
    مادر: همين‌ چندي‌ پيش‌ كه‌ خواهرزاده‌هايم‌در كوچصفهان‌ به‌ خاطر بارش‌ شديد برف‌ جان‌خود را دست‌ دادند
    _ كدام‌ فرزندتان‌ را بيشتر دوست‌ داريد؟
    مادر: تمام‌ بچه‌هايم‌ مثل‌ هم‌ هستند، اماداريوش‌ چون‌ با من‌ زندگي‌ مي‌كنه‌، هم‌ دختر منه‌،هم‌ پسرم‌. بچه‌ خوبي‌ است‌. ظرف‌ مي‌شوره‌ و دركارهاي‌ خانه‌ كمك‌ مي‌كند.
    _ آيا تا به‌ حال‌ داريوش‌ را كتك‌ زديد؟
    مادر: تا حالا داريوش‌ را نزدم‌.
    _ زماني‌ كه‌ داريوش‌ را در تلويزيون‌ مي‌بينيد،چه‌ احساسي‌ داريد؟
    مادر: ساعت‌ پنج‌ غروب‌ كه‌ مي‌شه‌، تلويزيون‌ راروشن‌ مي‌كنم‌ و داريوش‌ را مي‌بينم‌. تازه‌ براش‌«اسپند» هم‌ دود مي‌كنم‌ كه‌ بچه‌ام‌ چشم‌ نخورد ودعا مي‌كنم‌ تا خداوند محافظش‌ باشد.
    _ و اولين‌ بار كه‌ داريوش‌ را ديديد، چه‌احساسي‌ داشتيد؟
    مادر: خيلي‌ خوشحال‌ شدم‌. 

عمو در 16 شهریور 84

تورنگ و پورنگ


 

این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 15:35 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت