
می دونستم آخرش یه امضا میدین ..........
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 19:18 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت

بله
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 19:14 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت

این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 18:35 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
عمو جون یه توصیه به شما:
لطفا هی همینجوری بی خبر نذارین برین...![]()
![]()
![]()
بچه ها یه توصیه به شما:
لطفا مطالب بخش های ماه های قبل رو هم یه سر بزنین ممنون میشم....![]()
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 17:2 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
قسم به love پاکم

زعشق you هلاکم![]()
ای گل ریشه ریشه i love you همیشه...!![]()
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 21:19 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
|
دوست هاي گلم سلام انشاالله هفته خوبي را شروع كرده باشيد و تا پايان هفته اتفاقات خوشايندي براتون رخ بده. تابستان بازم از راه رسيد و مثل هميشه بحث اوقات فراغت بچه ها حرف اول را مي زند. من كه ميگم تا ميتونيد از اين تعطيلات لذت ببريد و استفاده كنيد. حالا مونده شما چه توقعي از خود يا والدينتان داشته باشيد اما اگه نظر من را بپرسيد بايد بگم؛ ميشه خيلي ساده تر و در عين حال بهتر، از اين ايام لذت ببريم. حتماً رفتن به كلاس هاي مختلف يا پر كردن همه اوقات فراغت تا جايي كه حتي استراحتي به خودتان ندهيد دليل بر استفاده از اوقات بيكاري نيست بهتره در كنار اون به ظرفيت و علاقه خودتون هم فكر بكنيد اينطوري احساس رضايت خوبي نسبت به اين تعطيلات خواهيد داشت. خلاصه قربونتون برم هر كاري كه ميكنيد تعادل را رعايت كنيد كه آخر تابستون نه خسته خسته باشيد و نه پشيمون از اتلاف وقت.
دوستدار شما عمو |
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 22:55 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
یا علی رفتم بقیع اما چه سود هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟ ان گل صد برگ خوشبویت کجاست؟
هر چه باشد من نمک پرورده ام دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه بی حاصل است فاطمه حلال صد ها مشکل است
من طواف سنگ کردم دل کجاست؟ راه پیمودم ُپس منزل کجاست؟
کعبه بی فاطمه مشتی گل است قبر زهرا کعبه ی اهل دل است
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 20:44 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت

این هم یه عکس همه جانبه از عمو در حالت های مختلف
عمو جون لبخند بزنید لطفا
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 19:35 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت

وای خدایا ماشاءالله ![]()
عمو جون چقدر بهتون میاد پلیس باشیین
توروخدا به مامانییتون بگید براتون اسپند دود کنه![]()
![]()
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 19:33 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
بچه ها اگه خواستید به بخش دست نوشته های عمو هم یه سر بزنید...![]()
-چه طوری؟![]()
از طریق همون جا که نوشته سایت عمو![]()

این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 19:10 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
يادي از يك مادر!
|
بچه هاي عزيزم سلام تابستان سال 80 بود كه براي اولين بار درآسايشگاه كهريزك ديدمش، صورت غمگين موهاي سفيد و عينك قهوه اي رنگي به چشمش داشت از گوشه هاي عينكش متوجه قطرات اشكي شدم كه بر گونه هايش جاري بود بيدرنگ از او سوال كردم چه شده مادر ؟ با لحني حزن انگيز گفت بياد دخترم افتادم كه مدت هاست از او خبري ندارم و در ادامه گفت من قبلاً مسيحي بودم اما چند سالي-ست مسلمان شده ام به گفته خودش نام قبلي او "الدا" بود كه به مريم تغيير داده بود در همان حين از شبكه 5 سيما همكارم خدابيامرز "حميد رضا خير خواه" به همراه گروهي جهت ضبط برنامه اي آنجا آمده بودند از آن پير زن خواستم در جلو دوربين بچه ها ظاهر شود اما او امتناع كرد بعد از آن روز من هر وقت به آنجا مي رفتم به او سر ميزدم حتي يك بار با اجازه مادرم او را به خانه-مان دعوت كرديم و 24 ساعت مهمان ما بود . مادرم سر و پاهاي او را حنا گذاشت و سعي كرد مهمان نوازي خوبي به عمل بياورد و هنگام خداحافظي هديه اي به عنوان يادگاري تقديم او كرديم. ديروز بعد از مدتي رفتم كه باز هم به او سر بزنم اما شنيدم دخترش پيدا شده و او را به نزد خود برده از اين اتفاق انسان دوستانه خيلي خوشحال شدم اميدوارم روزي برسد تمام سالمنداني كه به نوعي ترك يا فراموش شده اند به نزد فرزندانشان بازگردند!.
دوستدار شما عمو |
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 19:6 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
|
بچه هاي عزيزم سلام حالا كه فصل امتحانات از راه رسيده بد نيست خاطره اي را از معلم سال پنجم ابتداييم براتون بگم، اون ميگفت اگه فقط براي گرفتن نمره بيست درس ميخونيد اشتباهه!! چون شما بايد درس را به خاطره استفاده كردن اون در زندگي و خدمت كردن به جامعه دنبال كنيد . اگه ملاك شما فقط نمره باشه در حقيقت شما براي اون مقطع درس رو ياد گرفتيد و سالهاي ديگه همه مطالب گذشته را فراموش ميكنيد پس سعي كنيد درس را با همه دقت و تمركز و علاقه بخونيد و هدفتون استفاده از همه مطالب ياد گرفته شده در آينده باشه. تا يادم نرفته بگم كه تصميم گرفتم معلم هاي مقطع ابتداييم را پيدا كنم و به شما معرفيشون كنم. به اميد موفقيت شما در جلسات امتحان دوستدار شما عمو |
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 19:6 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
|
دوستاي عزيزم سلام ايام شهادت "بي بي دو عالم" حضرت فاطمه زهرا (س) را به شما تسليت مي گويم چراغ راهنمايي قرمز بود من هم توي ماشين براي اينكه حوصله ام سر نره به مغازه ها و فروشگاهها نگاه مي كردم ناگهان پشت شيشه مغازه اي متوجه چند تا عكس پير مرد و پيرزن شدم به سر در مغازه كه نگاه كردم نوشته بود "محل جمع آوري كمك هاي مردمي جهت آسايشگاه كهريزك". در بين اون عكس ها تصوير پير زني خيلي منو متعجب كرد بي درنگ از ماشين پياده شدم به راننده گفتم چند لحظه اي منتظرم باش، سريع وارد مغازه شدم و طبق روال هميشه افراد داخل اونجا منو شناختند به اونها گفتم ممكنه اين عكس رو بديد به من ببرم؟ تعجب كردند! و گفتند براي چي مي خواهي!؟ جواب دادم چون اين خانوم را مي شناسم اون يك زن مسيحي بود كه مسلمان شد و نام مريم را براي خودش برگزيد، از آنجا خارج شدم و تا انتهاي مسير همچنان به عكس و خاطراتي كه براي من باقي گذاشته بود نگاه مي كردم. آره بچه ها اين همون خانومي بود كه من قبلاً در موردش براتون صحبت كرده بودم تصويرش يك دنيا حرف و قصه به همراه دارد، قصه هايي مثل پيري ، گذر عمر، تنهايي، اميد ، انتظار ...
دوستدار شما عمو |
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 19:5 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
بله این هم از روز نهم خرداد که :![]()
توی باغ زندگی یه قنچه ی گل واشده....![]()
ناز نازه نازنینه ماه روی زمینه ...![]()
اما متاسفانه یا خوشبختانه به دلیل مواجهه با روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)نه کیکی بود نه جشنی....
شهادت بانوی دو عالم رو به همه ی شما عزیزان تسلیت عرض می نمایم.![]()
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 18:15 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
یکی را دوست می دارم![]()
ولی افسوس ...او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من
ولی افسوس...![]()
او هرگز نگاهم را نمی خواند![]()
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 12:26 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت

چند روز دیگه یه کوچولو که اسمش هم ریحانه است متولد میشه اما متاسفانه یا خوشبختانه یه روزش نیست بلکه نزدیک به ۱۷سال و یه روزش میشه
اون کدوم روزه؟
بله نهم خرداده
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 12:2 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت

چند روز دیگه یه کوچولو که اسمش هم ریحانه است متولد میشه اما متاسفانه یا خوشبختانه یه روزش نیست بلکه نزدیک به ۱۷سال و یه روزش میشه
اون کدوم روزه؟
بله نهم خرداده
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 12:2 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
عمو جون ترو خدا برای ما ها هم که امسال امتحان نهایی داریم و سال بعد هم کنکور دعای خاص بکن
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 11:58 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
من فكر ميكردم آنجا ديگه بچهاي وجود ندارد چون معمولاً تو سفر حج بچهها نيستند ، راحت هستيم و ميتوانيم زيارت و كارهاي ديني مان را خوب انجام بدهيم ، دوستان و هنرمنداني كه با ما بودند بر اين ادعاي بنده مهر تأييد می زدند و جالب بود که پدربزرگها و مادربزرگها بيشتر در چادرهاي ما ميآمدند ، مي گفتم شما چرا ؟ مي گفتند : عمو پورنگ ! اگر آمدي اينجا به خاطر دعاي خير بچههاست ، من هم با تمام افتخار و با تمام خلوص نيت ميگويم اگر خدا من را طلبيد فقط بخاطر بچه ها بوده كه يك تلنگري به من بزند ، حواست باشه در جايگاهي كه هستي ، بسيار خطير و بسيار حساس است ، با بچههايي داري كار مي كني كه در آينده يك فرد بالغ در جامعه هستند و قرار است براي جامعه تصميمگيري بكنند
بچهها را بايد با شيريني و حلاوت اين قضيه از آن راهي كه ميشود گفت روانشناسي ، آشنا كرد و به مسائل مذهبي دعوت كرد ، من خودم به شخصه اين را از دوستان الهام گرفتم بعنوان يك شاگرد سعي كردم كه غير مستقيم بچهها را به مسائل مذهبي دعوت كنم مثلاً اگر از دختري بپرسي چادر نمازت چه رنگيه؟ - نگفتي چادر نماز داري ؟ - گفتي چه رنگيه ؟ ولي اگر بگوییم تو خونتون چادر نماز داري ؟ احساس ميكنم يك مقدار مستقيم گويي شده است
جالب است كه بيشترين دريافتهاي عمو پورنگ يا همان داريوش فرضيايي - كه خدمتگزار بچهها و شماست - در قالب هديه جانماز ، يا تسبيح و يا سجاده بوده که تا الان بالغ بر 120 سجاده برايم فرستادند.
وقتي ما خدمت مقام معظم رهبري رفتيم يك قسمت از بيانات ايشان كه هميشه تو ذهن من هست (همه اش كه بود ولي اين قسمت را بيشتر تأكيد مي كنم) ايشان تأكيد داشتند كه ، نميخواهد شما به طور مستقيم صحبت بكنيد ، بچههاي ما را با شادي ، با شادي ئی كه سازنده هست به اين سمت ببريد ، لزومي ندارد همه چيز را مستقيم بگوييد و بچهها پس بزنند ، شما خيلي راحت مي توانيد غير مستقيم با آن فضاي شادي كه فراهم مي كنيد بچهها را به اين قضيه دعوت بكنيد ، وقتي آمدم توي خانه و راجع به صحبتهاي حضرت آقا فكر مي كردم ياد همان سجادهها افتادم و اینکه من هيچ وقت مستقیم نگفتم كسي نماز بخواند ولي چرا هديه براي ما سجاده ميآيد بايد بنشينيم و راجع به این موضوع خيلي فكر بكنيم که چرا براي گروه كودك براي برنامه عمو پورنگ اينقدر تسبيح مي آيد؟ و بعضي تسبيحها متبرك شده به مرقد امام حسين (ع) هست که برايم فرستادند، بعضي ها خاك تربت كربلا برايم ميفرستند خوب بايد يك مقدار فكر كرد كه بچههاي ما ، آن روحيه معنوي و مذهبي را دارند فقط نياز هست كه با آنها به نوعي و به گونهاي برخورد و رفتار شود كه اينها بيشتر بپذيرند و علاقمند تر شوند .فكر مي كنم شايد چون من در حد همين اجراي خودم تخصص داشته باشم ولي نياز داريم به يك فكر بسيار بلند و به عبارتي تحقيقي بسيار خوب و يك كار روانشناسي – تربيتي ، كارشناسي كه بچهها را بتواند به اين سمت سوق بدهد ، من هم با كمال وجود ، به اتفاق بچههاي گروه ، هر پيشنهاد و هر راهنمايي در اين زمينه بشود مي پذيرم.
انشاءا… تا زماني كه رمق در وجود ما هست بتوانيم خدمتگذار بچهها باشيم

- -
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 13:23 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
ابتدا خودتان را معرفي كنيد، چند سالداريد و داريوش فرزند چندم شماست؟
مادر: سيده فاطمه گيلانپور هستم، درسال1315 به دنيا آمدم و داريوش ششمين فرزند مناست. از بچگي داريوش بسيار حساس بود; بهقولي بچه مامان بود و با خواهرش كه 4 سالتفاوت سني داشت، خيلي با هم دعوا داشتند.
_ درس داريوش چه طور بود؟
مادر: روزاول مدرسه گريه ميكرد و به مدرسهنميرفت; من هم او را دم مدرسه گذاشتم وآمدم. پس از مدتي او به مدرسه عادت كرده بودو درسال هاي بعدي جزو بچه هاي درس خوانبود.
_ از چي ميترسيد؟
مادر: از تاريكي بسيار ميترسيد و در اين بينداريوش ميگفت: آره، از تاريكي خيليميترسيدم و هميشه با خواهر كوچكتر در شببه حياط خانه ميرفتيم كه از سال سوم، چهارمدبستان ديگر از تاريكي نميترسيدم; البتهخانوادهام سعي ميكردند به هر نوعي مرا از اينترس دور نگه دارند. برادر بزرگم كه از آمريكاآمده بود، به مادرم ميگفت: اين كه هنوزميترسد، پس مرا داخل حياط بستند و به همراهديگر برادر، خواهرانم روي من افتادند; به نوعيكه من ديگر غير از تاريكي، از روز همميترسيدم(و ميخندد... يادش بخير).
![]() |
_ آيا شما فكر ميكرديد كه داريوش روزي بهچنين جايي برسد؟
مادر: داريوش با بقيه بچههايم فرق ميكرد،بارها به او گفتم كه پسر از اين مسخر ه بازيها درنيار، اما علاقه شديد به اين كار داشت. به او گفتمپسر اين كارها براي تو آب و نان نميشه، به هرحال ميدانستم روزي، داريوش كار مهمي انجامخواهد داد و حالا هم خوشحالم.
_ داريوش درس چي ميخوند؟
داريوش به جاي مادر گفت: فكر كنيد درسچه خوندم كه ارتباط به كارم داشته باشد.
_ فكر كنم يك درس بيربط به كارامروزتان...
مادر: پسرم گرافيك ميخواند و خوب نقاشيميكرد
داريوش: البته قرار بود به دانشكده صدا و سيمابروم، اما نميدانم چه شد كه سر از گرافيكدرآوردم. البته احساس ميكنم تمام اين كارتحصيل نسيت، بلكه يك كار ذاتي است. از طرفيتحصيل هم در كنار اين امر ذاتي، بد نيست. شماميتوانيد در زماني كه مشكلاتي در هنرتان داريد،با استفاده از ابزارهاي مالي آنها را پوشش دهيد.يك آقايي استاد دانشگاه بود، او به من گفت:نحوه ارتباط شما با بچهها كاملا به علم روانشناسيارتباط دارد. شما روانشناسي خوانديد؟ و منگفتم: نه. و او با تعجب گفت: عجب، باورش مشكلاست
_ اجازه بدهيد از مادرتان كمي سوال كنيم.نوبت شما هم دوباره ميشود. بهترين عيديايكه در طي سالها به داريوش داديد، چه بود؟
مادر: داريوش هميشه از من طلب دعاي خيرميكند و فكر كنم همين كافي است و اين، بهترينهديه مادر به فرزند است.
به پسرتان چه نمرهاي ميدهيد، آيا اومشكلي تاكنون براي شما بوجود نياورده است؟
مادر: به هر حال من مادرم و اگر اشتباهي همانجام دهد به اجبار گذشت ميكنم; گر چه تاكنونمشكلي براي من پيش نياورده است، به همينخاطر به او نمره بيست ميدهم.
_ شما دوست داشتيد پسرتان چه كاري برايشما انجام دهد؟
مادر: دوست داشتم براي من مايه افتخار باشد.زماني كه براي ديدن عزيزانم به بيمارستانميرفتم و ميديدم همه به پسرم احترامميگزارند و او را عمو پورنگ صدا ميزنند،افتخار كردم كه چنين پسري دارم.
_ دوست داريد كه عروستان را چگونه انتخابكنيد؟
مادر: نميدانم چرا داريوش ازدواج نميكندگرچه به او دختر نميدهند; چرا كه ميگويندداريوش من بچه است.
_ جداي از شوخي، فكر ميكنيد كه چه زمانيپسرتان ازدواج كند؟
مادر: بخدا اگر به من باشه، يعني همين فرداميروم برايش خواستگاري.
_ دلتان ميخواهد عروستان شمالي باشد يانه؟
مادر: فرقي نميكند. دوست دارم بجزخصوصيات اخلاقي، قشنگ هم باشد; مثل خودداريوش (لبخند ميزند).
_ دوست داريد كه اولين فرزند داريوشدختر باشد يا پسر؟
مادر: خودش دوست دارد دختر باشد، امابراي من فرق نميكند.
_ در سال 83، داريوش چه كاري كرد كهشما از دستش ناراحت شديد؟
مادر: بچم هيچ كاري انجام نداد، اما هر بار كهبه او گفتم ازدواج كن، به نوعي فرار كرد.
_ بدترين خصوصيات اخلاقي داريوشچيست؟
مادر: بسيار احساساتي است.
_ از چه غذايي خوشش ميآيد؟
مادر: باقلا قاتوق مادرش كه يك غذاي محلياست.
_ و از چه غذايي بدش ميآيد؟
مادر: فسنجون و داريوش ميگويد: به قولرشتيها: «ايشه»...
آخرين بار كه به شمال رفتيد؟
مادر: همين چندي پيش كه خواهرزادههايمدر كوچصفهان به خاطر بارش شديد برف جانخود را دست دادند
_ كدام فرزندتان را بيشتر دوست داريد؟
مادر: تمام بچههايم مثل هم هستند، اماداريوش چون با من زندگي ميكنه، هم دختر منه،هم پسرم. بچه خوبي است. ظرف ميشوره و دركارهاي خانه كمك ميكند.
_ آيا تا به حال داريوش را كتك زديد؟
مادر: تا حالا داريوش را نزدم.
_ زماني كه داريوش را در تلويزيون ميبينيد،چه احساسي داريد؟
مادر: ساعت پنج غروب كه ميشه، تلويزيون راروشن ميكنم و داريوش را ميبينم. تازه براش«اسپند» هم دود ميكنم كه بچهام چشم نخورد ودعا ميكنم تا خداوند محافظش باشد.
_ و اولين بار كه داريوش را ديديد، چهاحساسي داشتيد؟
مادر: خيلي خوشحال شدم.
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 13:22 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
>او دوست بچههاست. دو سال و شش ماه استكه بچههاي اين مرز و بوم با او زندگي ميكنند و ازاو خاطرات زيادي به ياد دارند. قرار شد برايويژه بهار خانواده سبز، گفتگوي مفصلي با او داشتهباشيم. دلمان ميخواست در سال جديد كهعنوانش سال خروس است، در دستان او خروسقرار بدهيم و از او عكسي به يادگار بگيريم. از اينرو يكي از دوستان را فرستاديم تا خروس بخرد وبه دفتر مجله بياورد. خروس در حياط دفترمشغول چرخيدن بود كه ناگهان يكي از دوستانفرياد زد، اي بابا، اين خروس چرا اين شكلياست; داره تخم ميذاره و تازه فهميديم كهفروشنده، مرغ را رنگ كرده و جاي خروس به ماقالب كرده است، اما نميدانيم تاج خروس از كجادر آمده بود و اين هم شد حكايت خروستخمگذار ما... از اين رو، پيش يكي از دوستانمانرفتيم كه عروسك فروش بود. او هم نهايتهمكاري را با ما كرد و انبار انواع و اقسامعروسكهايش را در اختيار ما و ما را با عموپورنگتنها گذاشت. عمو پورنگ كه عاشق بچههاست،رفت بين عروسكها تا شكار دوربين عكاس ماباشد. عمو پورنگ ژستهاي مختلفي مقابلدوربين ما گرفت و حركات عجيب و غريبي كرد;درست مثل زنگ تلفن همراهش كه صداي گربه وآواز بلبل بر روي آن است... گفتگوي ما باعموپورنگ و مادرش را بخوانيد...
_ سال 1383 براي عموپورنگ چهطورگذشت، به خودتان چه نمرهاي ميدهيد و چهاتفاقات خوب و بدي براي شما افتاد؟
فرضيايي: سال 83 سال بدي برايم نبود وراضي كننده بود، البته اگر كنار شادي غم نباشد،هيچگاه شادي خودش را نشان نميدهد. گرچهاتفاقات بدي برايم افتاد، البته براي خانوادهام; بااين حال من روحيه خود را نباختم. اما اين كه چهنمرهاي به خودم ميدهم، بايد بگويم كه به خودمنمره بيست ميدهم. من در شرايطي مقابلدوربين رفتم كه واقعا برايم درد داشت و هيچكس هم هيچ اطلاعي نداشت... من هم مانند تمامانسانها در زندگي ام مشكلات خودم را دارم ونميتوانم نسبت به آن بيتفاوت باشم; همان طوركه در چند ماه اخير براي برادرم و خواهرماتفاقاتي افتاد كه كانون گرم خانوادهام را مختلكرد. من يكساعت قبل از رفتن مقابل دوربين،خبرهاي ناگواري از خانوادهام شنيدم كه خودمنميدانم چه طور با روحيه بالايي مقابل دوربينتنها به عشق بچهها حاضر شدم.
ما فكر ميكنيم اگر مشكل خود را برايخوانندگان بگوييد، از نعمت دعاهاي مردمبرخوردار ميشويد، پس مشكل خود را برايخوانندگان بگوييد; چرا كه مردم شما وخانوادهتان را بسيار دوست دارند.
فرضيايي: داريوش (عموپورنگ) هم مثلتمامي آدمها، براي خودش تنهايي دارد. اگر بهاين مشكل اشاره كردم، به خاطر موقعيت كاري امبود; چرا كه هر روز در پخش مستقيم بودم و بايدروحيه خود را حفظ ميكردم. خواهرم 9 ماهپيش، به علت بيماري در بيمارستان بستري شد ومرخص شدن او از بيمارستان برابر شد با بستريشدن برادرم كه از يك بيماري خوني رنج ميبردو شما به خوبي ميدانيد براي افرادي مثل ما كهبسيار عاطفي هستند، اين محيط بيمارستان وبيماري چقدر آزار دهنده است در اين چند ماهاخير، بارها شده كه يك ساعت پيش از شروعبرنامهام در بيمارستان بودم.
اما علي رغم اين سختيها، اتفاقات خوبي همبرايم افتاد. با بچههايي برخورد كردم كه دراوضاع نامناسب روحي به سر ميبردند و منميتوانستم با برخورد با آنان، اين بچهها را بهشرايط آرماني نزديك كنم; گرچه زندگي ادامهدارد و بايد به زندگي ادامه داد.
در سال 83 كسي بود كه دلت رو بشكونه،اگر ميخواهي چيزي بگويي، ما منتظر شنيدنهستيم.
فرضيايي: بله، كسي بود كه دلم را شكست. اگراين مصاحبه را بخواند، خودش متوجه ميشود.ولي من خيلي دوستش دارم، نه او بلكه من همه رادوست دارم.
_ اگر ميدوني كه اون منظورتون رو متوجهميشه، دوست دارين به او چه چيزي بگين؟
فرضيايي: عزيز من، داداشم، دوست دارم. بهدو دليل تو در حق من اشتباه كردي، اما از آنجا كهديگر از توانم خارج بود كه به تو ثابت كنم اشتباهميكني، اميدوارم با گذشت زمان متوجه شبي كهاشتباه كردي، بشوي و هر بار كه متوجه اينموضوع شدي، در خانه من به روي تو باز است وآغوش من هم، همينطور
انسان وقتي كه مورد توجه قرار ميگيردمدت زمان كارش تغيير ميكند، فشارهاي روانياو بيشتر ميشود، ساعات خواب تغيير ميكند. ازلحاظ شرايط اجتماعي، شما تغييري كرديد; برايمثال با دوستان قديمي خود چگونه برخوردميكنيد؟
فرضيايي: نه، هيچگاه دوستان قديمي خود رافراموش نكردم; چرا كه دوستان قديمي كاملا ازگذشته شما با خبرند، اما دوستان جديد، از گذشتهما خبر ندارند. متاسفانه خيلي از مردم وضع ما رادرك نميكنند. چند وقت پيش در حالت روحيبدي به سر ميبردم، همكارم با بچهاش آمد كه مراببيند. من به همكارم گفتم، شرايطم خوبنيست;نميتوانم با فرزند شما ارتباط برقرار كنم،اما همكارم بچه را پيش من آورد و من هم مجبورشدم كه به ظاهر بخندم تا فرزند نرنجد. در ارتباطبا دوستان هم بدين شكل است. گاهي اوقات ماهم ناراحت هستيم و دوستان احساس ميكنند كهاز روي عمد ما قيافه ميگيريم كه البته من«داريوش فرضيايي» هيچگاه چنين حالتي ازخود نشان ندادم و در تمام شرايط سعي كردمروحيه خودم را حفظ كنم...
بدون اغراق، شما يكي از معروفترينچهرههاي تلويزيوني در يك دهه اخير هستيد.من فكر ميكنم تنها چهره تلويزيوني كه نبود دوماه و نيمهاش در تلويزيون باعث شد اخبارشبكههاي مختلف بر روي او اشاره داشته باشند،شما بوديد. ميخواهيم بدانيم پورنگ چه كار كردكه با ديگر چهرههاي تلويزيوني چنين متفاوتشد؟
فرضيايي: البته شما اغراق زيادي ميكنيد. منشرمنده مردم هستم. در مدت كاري ام من كارخاصي نكردم، بلكه خودم بودم، نه كسي را الگويخود قرار دادم. البته فكر كنم مخاطب من بچههامرا باور كردند، اما اين تجربه هايي را كه در اينمدت به دست آوردم، به خصوص در راديو بودكه توانستم استعداد هايم را بروز دهم.
_ راستي چه شد كه از راديو به تلويزيونآمديد؟ و فعاليت شما از چه سالي در راديو آغازشد؟
فرضيايي: سال 73 وارد راديو شدم. سال78 بود كه در برنامه «يكي و تكي» تست دادم واز آنجا بود كه وارد عرصه تلويزيون شدم.
_ ايدههاي شما در سال 84 چيست؟
فرضيايي: ايده كه زياد دارم. من به همراه تهيهكننده برنامه آقاجاني مينشينيم براي برنامههامون فكر ميكنيم، البته اين مسئله را بازگو كنم كهشما هرچه قدر در خلاقيت قدرتمند باشيد، امابايد شرايط، آماده و مهيا باشد تا شما آنخلاقيتها را بروز دهيد. به طور خلاصه بگويم كهحمايتها بايد همهجانبه باشد تا كاري خوب ازآب در آيد. اما در رابطه با ايدههاي سال 84،ايده كه زياد است. تا يادم نرفته بگويم كه من دربرنامههايم يك مجري تنها نبودم بلكه سعي كردماز تمام اعضاي بدنم استفاده كنم; با دستم و صدايمبه عروسكها شخصيت دادم و سعي ميكردمبچهها را در كاري قاضي كنم و او كار من راحلاجي كند. به هر حال ميخواهم اين را بگويمكه كار با بچه بسيار مشكل است; چرا كه آنهاكوچكترين مسائل را در خاطرشان ضبط ميكنندو شما از اين فرصت بايد نهايت استفاده را ببريد تاآموزشهاي مناسب را به بچهها انتقال دهيد.
_ و از اين ارتباط با بچهها خاطرهاي همداريد؟
فرضيايي: خاطره كه بسيار زياد است. چند روزپيش با يكي از دوستانم به يك بنگاه املاك رفتيم تادوستم خانهاي ببيند. صاحب بنگاه ما را بهآپارتماني برد تا آنجا را ببينيم. كسي كه در را بازكرد، خانمي بود كه تا مرا ديد، يكه خورد و باصداي بلند دخترش را صدا زد. روژين...روژين... همون كسي رو كه دلت ميخواستببيني... او گفت: بچهام سه، چهار روزه كه بي تابيميكرد. ميگفت: مامان ميشه يك روز من عموپورنگ را ببينم... بچه كه دم در آمد، گفت عموپورنگ، سه چهار روزه دلم براتون تنگ شده;چرا ديگه در تلويزيون نيستيد؟ داخل خانه رفتيم.دوستم به همراه پدر و مادر روژين مشغول بازديداز خانه شد. روژين هم از كنارم بلند شد و به داخلاتاقش رفت و پس از سه چهار دقيقه بيرون آمد.تعجب كردم گفتم: اي بابا، اين كه دوست داشتمن رو ببينه پس كجا رفت روژين كه از اتاق بيرونآمد، گفتم: كجا بودي عزيزم; كه او در پاسخ به منگفت: عمو رفتم اتاق براي شما آيهالكرسيخوندم تا چشم نخوريد و دوباره به تلويزيونبرگردي. بعد هم يك قوطي كوچك به عنوانيادگاري به من داد.
_ راستي علت دوري شما از تلويزيون چه بودو لابد عيد امسال برخلاف عيدهاي گذشته فرصتاستراحت به خودت ميدهي; اين طور نيست؟
فرضيايي: همان طور كه در ابتدا گفتم، بهخاطرمشكلاتي كه داشتم، احتياج به استراحت داشتم;مثل هر انساني. و ضبط برنامههاي جديدم از 29اسفند آغاز ميشود و همين امر باعث شده كهتمام عيد امسال را در تهران و استوديوي ضبطباشم و افتخار ميكنم كه در خدمت بچهها باشم.پس از عيد هم برنامههايمبه مدت هشت ماه ادامهپيدا ميكند و مانند سالهاي گذشته ديگر هر روزنيست و سه روز در هفته برنامه اجرا ميكنم;روزهاي شنبه و يكشنبه هم در جام جم برنامه اجراميكنم...
_ در جام جم هم بسياري از بينندهها به شماعلاقه خاصي دارند; به خصوص بچهها. فكرميكني ارتباط شمابابچه هاي داخل كشور قويتراست يا خارج از كشور...
فرضيايي: از آنجايي كه بچهها برايم جالبهستند، هيچ فرقي برايم ندارند. اجازه بدهيد منيك خاطره براي شما بگويم: چند ماه پيش يكفكس از كشورهاي حوزه خليج فارس بهدستمرسيد كه يك ايراني برايم نوشته بود، عمو پورنگاز شما تشكر ميكنم كه با اين برنامه قشنگتون،صلوات را به بچههاي ما ياد داديد... آن هم باتمام شادي و شيطنتهايتان. البته شرايط خارجاز كشور با داخل تفاوت دارد. خانوادهها دوستدارند، بچههايشان به خوبي فارسي را ياد بگيرندو از هيچ كوششي دريغ نميكنند و من سعيميكنم در برنامه هايم اين مسئله را رعايت كنم و ازشيطنت خود بكاهم و به مسائل آموزشي بسياربپردازم.
_ راستي چه شد كه از راديو به تلويزيونآمديد؟ و فعاليت شما از چه سالي در راديو آغازشد؟
فرضيايي: سال 73 وارد راديو شدم. سال78 بود كه در برنامه «يكي و تكي» تست دادم واز آنجا بود كه وارد عرصه تلويزيون شدم.
_ ايدههاي شما در سال 84 چيست؟
فرضيايي: ايده كه زياد دارم. من به همراه تهيهكننده برنامه آقاجاني مينشينيم براي برنامههامون فكر ميكنيم، البته اين مسئله را بازگو كنم كهشما هرچه قدر در خلاقيت قدرتمند باشيد، امابايد شرايط، آماده و مهيا باشد تا شما آنخلاقيتها را بروز دهيد. به طور خلاصه بگويم كهحمايتها بايد همهجانبه باشد تا كاري خوب ازآب در آيد. اما در رابطه با ايدههاي سال 84،ايده كه زياد است. تا يادم نرفته بگويم كه من دربرنامههايم يك مجري تنها نبودم بلكه سعي كردماز تمام اعضاي بدنم استفاده كنم; با دستم و صدايمبه عروسكها شخصيت دادم و سعي ميكردمبچهها را در كاري قاضي كنم و او كار من راحلاجي كند. به هر حال ميخواهم اين را بگويمكه كار با بچه بسيار مشكل است; چرا كه آنهاكوچكترين مسائل را در خاطرشان ضبط ميكنندو شما از اين فرصت بايد نهايت استفاده را ببريد تاآموزشهاي مناسب را به بچهها انتقال دهيد.
_ و از اين ارتباط با بچهها خاطرهاي همداريد؟
فرضيايي: خاطره كه بسيار زياد است. چند روزپيش با يكي از دوستانم به يك بنگاه املاك رفتيم تادوستم خانهاي ببيند. صاحب بنگاه ما را بهآپارتماني برد تا آنجا را ببينيم. كسي كه در را بازكرد، خانمي بود كه تا مرا ديد، يكه خورد و باصداي بلند دخترش را صدا زد. روژين...روژين... همون كسي رو كه دلت ميخواستببيني... او گفت: بچهام سه، چهار روزه كه بي تابيميكرد. ميگفت: مامان ميشه يك روز من عموپورنگ را ببينم... بچه كه دم در آمد، گفت عموپورنگ، سه چهار روزه دلم براتون تنگ شده;چرا ديگه در تلويزيون نيستيد؟ داخل خانه رفتيم.دوستم به همراه پدر و مادر روژين مشغول بازديداز خانه شد. روژين هم از كنارم بلند شد و به داخلاتاقش رفت و پس از سه چهار دقيقه بيرون آمد.تعجب كردم گفتم: اي بابا، اين كه دوست داشتمن رو ببينه پس كجا رفت روژين كه از اتاق بيرونآمد، گفتم: كجا بودي عزيزم; كه او در پاسخ به منگفت: عمو رفتم اتاق براي شما آيهالكرسيخوندم تا چشم نخوريد و دوباره به تلويزيونبرگردي. بعد هم يك قوطي كوچك به عنوانيادگاري به من داد.
_ راستي علت دوري شما از تلويزيون چه بودو لابد عيد امسال برخلاف عيدهاي گذشته فرصتاستراحت به خودت ميدهي; اين طور نيست؟
فرضيايي: همان طور كه در ابتدا گفتم، بهخاطرمشكلاتي كه داشتم، احتياج به استراحت داشتم;مثل هر انساني. و ضبط برنامههاي جديدم از 29اسفند آغاز ميشود و همين امر باعث شده كهتمام عيد امسال را در تهران و استوديوي ضبطباشم و افتخار ميكنم كه در خدمت بچهها باشم.پس از عيد هم برنامههايمبه مدت هشت ماه ادامهپيدا ميكند و مانند سالهاي گذشته ديگر هر روزنيست و سه روز در هفته برنامه اجرا ميكنم;روزهاي شنبه و يكشنبه هم در جام جم برنامه اجراميكنم...
_ در جام جم هم بسياري از بينندهها به شماعلاقه خاصي دارند; به خصوص بچهها. فكرميكني ارتباط شمابابچه هاي داخل كشور قويتراست يا خارج از كشور...
فرضيايي: از آنجايي كه بچهها برايم جالبهستند، هيچ فرقي برايم ندارند. اجازه بدهيد منيك خاطره براي شما بگويم: چند ماه پيش يكفكس از كشورهاي حوزه خليج فارس بهدستمرسيد كه يك ايراني برايم نوشته بود، عمو پورنگاز شما تشكر ميكنم كه با اين برنامه قشنگتون،صلوات را به بچههاي ما ياد داديد... آن هم باتمام شادي و شيطنتهايتان. البته شرايط خارجاز كشور با داخل تفاوت دارد. خانوادهها دوستدارند، بچههايشان به خوبي فارسي را ياد بگيرندو از هيچ كوششي دريغ نميكنند و من سعيميكنم در برنامه هايم اين مسئله را رعايت كنم و ازشيطنت خود بكاهم و به مسائل آموزشي بسياربپردازم. 
_
![]() |
اندكي از گفتگويمان كه گذشت، تازه دانستمبرادر پورنگ مثل برادر بزرگ خودم به يكبيماري وحشتناك دچار شده است برادر پورنگمثل برادر سردبير، از او بزرگتر است. بيماري اونيز بزرگ است. آنقدر كه حتي نميتوان نامش رانوشت. هيچ تصويري در دنيا، از ديدن پر پر شدنيك گل، ناراحت كنندهتر نيست به ويژه اگر آنگل، عمر كمي هم داشته باشد اما چه ميشودكرد، ويژگي گل عمر كم اوست
ما، در فرهنگ دينيمان خيلي از توسل به ائمهو شفاعت آنها شنيدهايم. از اينكه حضرتابوالفضل (ع) بابالحوائج است و هيچ كسي را بادست خالي از در خانهاش رد نميكند. خواستمبراي برادرهايمان دعا كنم اما بعد به اين موضوعفكر كردم كه شايد پيش آنها اصلا سردبير آبرويينداشته باشد كه بخواهد خواستهاي را مطرح كنداما شما چطور؟ بالاخره در بين ميليونها ايراني كهاين صفحه را الان ميخوانند، بالاخره احتمالايك نفر هست كه حرفش پيش ايشان خريدارداشته باشد. پس از شما ميخواهيم برايبرادرهايمان دعا كنيد; براي آنكه سايهشان بر سرزندگي و بچههايشان بماند. نذرمان هم باشد هرسال 2 صفحه ويژه، براي حضرت عباس (ع) كاركنيم و نيز يك كار زشتمانرا ديگر انجام ندهيم.اگر هم نشد، يعني اينكه تدبير خدا بر عقل بشرمستولي است. اميدوارم يكي از دعاي شما موردقبول درگاه الهي واقع گردد
از اين موضوع مهم كه بگذريم، دلم ميخواهدبراي يك مدير بنويسم:
هنر مديريت، يعني قدرت جذب، حفظ واستفاده درست از منابع انساني. فرق مدير با يكعضو سازمان آن است كه مدير حقوق ميگيردبراي آنكه اعضاي سازمان را حفظ كند. آيا اينمنطقي است ما خودمان يك نيرو را مطرح و سوپراستار كنيم و بعد به هر دليلي... فقر ذاتي كشورهايدر حال توسعه در پول يا منابع مالي آنها نيستبلكه مديريت منابع انساني و هنر مديريت انساني واسلامي است همين.
حكايت عمو پورنگ و عروسكها
عموپورنگ بچهها، چند روز قبل از سال نو،ميره پيش عروسكها تا با آنها عكس يادگاريبگيره...
اما همين كه پيش عروسكها ميره، خداميدونه چه اتفاقي ميافته; همه ميافتن رو سرعموپورنگ... عموپورنگ نميدونه چه كار كنه;دائما داد و فرياد ميزنه، كمك ميخواد. باسروصداي عموپورنگ عروسكها، ساكتميشن و كم كم به كنار عمو ميرن تا او بتونهعكسهاي خوبي را بگيره... عموپورنگ همبچهها را ساكت ميكنه و ميگه: آي عروسكهايخوشگل من، حواستونو جمع كنين. بابا جون، يهكاري نكنين كه بچهها بگن اين عروسكهابيادبن...
عموپورنگ با آقا خرسه زرد، خيلي خوش وبش ميكنه و همين كار او، باعث ميشه تا خرسقهوهاي ناراحت بشه و از پشت به عموپورنگحمله كنه، حالا نزن كي بزن... اما بقيه عروسكهاپا در ميوني ميكنن و به غائله خاتمه ميدن.
عموپورنگ به بقيه عروسكها ميگه: بچههاامسال سال خروسه، درسته يا نه؟ همه ميگن بله.پس ميگه: خروسها، بيان تو بغل عمو و آنها همميپرن در بغل عمو...
عمو، آقا خروسه را نصيحت ميكنه در سالجديد، سعي كنه به ديگر عروسكها كمك كنه وهيچ وقت آنان را اذيت نكنه...
این مطلب به واسطه ی یه دوست دار عمو ریحانه جون نوشته شد در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 13:1 موضوع | تکراریه کلیک نکن !لینک ثابت
نوشته قبلیام حتما برو ببینشونها
درباره ریحانه جون و وبلاگش

این وبلاگ فقط به افتخار آقای داریوش فرضیایی(عموپورنگ)(جیگر)نوشته شده وبه امید ویاری حق تعالی ادامه داده خواهد شد از همه ی شما عزیزان که به این وبلاگ سر میزنید نهایت تشکر را دارم و می خواهم که :
نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ضمنا دوس دارم تو این یه سال که نیستم که باپم اگه اومدین وب رو دیدین و خوشتون اومد لینکم کنین خوشحال میشم.
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY